|
با الها: به تو پناه می برم از اینکه به خاطر تو محبوب گردم و تو از من بیزار باشی!
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ، نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ، ولی بسیار مشتاقم ، که از خاک گلویم سوتکی سازد ، گلویم سوتکی باشد ، به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را.... (شریعتی)
یا ضامن آهو ما محتاج گوشه چشمی از تو هستیم تا دلمان بسوی تو به پرواز در آید
خطاب به دوستی که خود را معرفی نکرد!!!! سرورم -عزیزم:من نه شاعرم... نه نویسنده... خط خطی می کنم تا مطمئن شوم نمرده ام... همین! باور کن همین!
چرا از آمدن او خبر نمی آید ؟ چه راه طول و درازی است بین بنده و او تو گفته ای که دعا کن ولی گنه کارم ! بگو که پس خودمان لا اقل قیام کنیم به منطقی که تو داری و عقل ناقص من جهان ظلمت و ظلم است و اصل نور تویی
چشمههای خروشان تو را میشناسند
زین ماتمى که چشم ملائک ز خون تر است امام جعفر صادق علیه السلام تسلیت باد
یه مسئله که از کودکی ذهن مرا مشغول کرده: نواختن نقاره از زمان هاى قدیم در آستان مقدس امام رضا (ع) معمول بوده است. اما این که این رسم از چه زمانى آغاز شده و به صورت یک سنّت درآمده، معلوم نیست. نه نویسندگان در باره ی آن چیزى نوشته اند و نه اسناد و مدارک موجود در حرم مطهر چیزى را نشان مى دهد. اما از نشانه هاى تاریخى چنین برمى آید که در قرن دهم ، نواختن نقاره معمول بوده است شما در این باره چه می دانید؟
راستی چه دنیای کوچکیه!!!!!!!! در محل کارم سخت مشغول راه اندازی کار ارباب رجوع بودم اتاق کارم فوق العاده شلوغ بود راستش کلافه شده بودم –خیلی خسته بودم در لابلای مراجعین آقای قد بلند با موهای سفید و کت و شلوار بسیار زیبایی با اسم صدام زد سرم بالا آوردم اقای... مگه منو نمی شناسی؟!! شما کجا اینجا کجا؟ خوب دقت کردم خدایا این رو یه جایی دیدم!!! یادم اومد سلام استاد.... شمایی؟ بله خودم هستم هنوز یادم نرفته که الکی نمره تربیت بدنی(1) شمارا از روی لجبازی کم دادم فورا یادم اومد خاطره تلخ ولی جالب مراجعین تعجب کردند این کیه که من اینقدر احترامش میگذارم!!! همه مراجعین سکوت کردند استاد... من در خدمت شما هستم واقعا کار منو راه می اندازی؟ یعنی بهم مجوز...میدی؟ آره! چرا مخالفت کنم؟ بابا تو دیگه کی هستی؟! چرا؟ فکر نمیکردم یه روز بخوام سراغ دانشجوی خودم برم وازش تقاضایی داشته باشم خیلی مغرور ولی مؤدب سریع خودم تمام کارهاش را انجام دادم تشکر کردو... وقتی خدا حافظی کرد بهم گفت: عجب دنیای کوچکیه؟!!!
تقصیر باد بود... بی موقع او وزید!... شاید اگر به جای خرداد ، روزتولدم درماه دی بود... یا لااقل به جای جمعه درروز شنبه ای ، حتی سه شنبه ای !... شاید اگر مادرم پیشانی سیاه مرا خوب شسته بود!... خوشبخت میشدم. تقصر ابر بود ... آن باد نارفیق که مخالف همی وزید... از دست جور آن مه و خورشید زیر ابر... لجبازی فلک که چرا نان ما نداد!... شاید شباهت مرغک همسایه ام به غاز... کوتاهی پدر... اقبال کج مدار... شاید اگر که شانس آن قهرکرده زمن ... آن گیج بی حواس! یکبار هم پلاک خانه مارا به یادداشت... خوشبخت میشدم! تقصیر مانیست! از دست روزگار که طالع مارا چنین نوشت !!!!
|
درباره وبلاگ![]()
امير حسين دانشجوي
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 پیوندها
غروب جنگ
احادیث و گفته ها ی ائمه ی اطهار |